انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس

سلام دوستان عزیز
در روزهای آخرزمستان ٨٧ انبان تنهایی هایم آنقدر پرشده بود که برای خود همدم وهمراز صدیق ومهربانی بنام ((شوق زیاد )) خلق کردم .
آمدم ودر کنار غم وشادی دوستانم شادیها وغم های زیادی را تجربه کردم واز نردبانی که گستره اش از زمین خوبان وبدان تا بی کران آسمان خوبیها بود بالا رفتم تا اینکه در جستجوی آینده های روشن کیمیای وجود خودرا یافتم .
اینک برآنم تا وجود خودرا نیز کیمیا کنم شاید زندگی در این شکل پراز لبخند وشادی باشد . در رسیدن به این آرزو هیچ چیز به وسعت دستهای سبز روبه آسمانتان پای همراهی مرا ندارد دعا کنید که با کیمیای وجود ، وجودم را کیمیا کنم ( درودی پر از بدرود )

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.
تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که
در تنهاییم رویید, جدا کردم.
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی..
ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت....؟
ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ...
حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم.
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ,
نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟
وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ,
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.
وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت,
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد..
وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ,
که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن با آنکه میدانم هرگز یادمن را با عبور خود نخواهی کرد,
هنوز آشفته چشمان زیبای توام...
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد,
وبعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید,
کسی از پشت قاب پنجرا آرام وزیبا گفت:
توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم.
ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من واوج
پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟
شاید به رسم عادت وپروانگی مان
بازبرای شادی وخوشبختی باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم.....

این را میان گریههایم گفتم: «عشق من! من خیلی منتظرت ماندم، همه عمر، همه عمر، همه عمر...» این جمله عاشقانه را خیلیها ممکن است بگویند. توی سن وسال ما هم که اصلا بعید نیست، با این حال این جمله جالبی است، وقتی مردی 80 ساله بگویدش، مردی که بعد 60 سال با عشق سالهای جوانیاش مواجه میشود. حالا دیگر این تنها یک جمله عاشقانه نیست، یک جمله است و یک عمرغصه و انتظار پشتش.
لحظههای بعد از 22 هزار روز
«آنا کوزلو» پیر است، آنقدر که وقتی عکسهای جوانیاش را میبینی تصور نمیکنی آن دختر جذاب مصمم همین پیرزن لرزان امروز باشد. با این همه وقتی درست جلوی در خانهاش مرد سالخوردهای میبیند که به سختی از اتومبیل پیاده میشود، خون در رگهایش منجمد میشود و قلبش به تپش میافتد، درست شبیه روزهای بیست و چند سالگیش. حس آشنایی دور و بر مرد میچرخد. خیلی پیر است و بیش ازحد فرتوت. با این حال جلوتر که میآید و به آنا که نگاه میکند، پیرزن از سرگیجه زمین میخورد. طاقت آوردن زیر بار این نگاه، خارج از تحمل آنا است.
چند لحظه گذشته بود؟ چیزی نمیدانست. خیلی وقت بود که زمان از دستش در رفته بود. حالا تنها چیزی که واقعیت داشت «بوریس» بود، ایستاده جلوی چشمهایش. مردی که دیوانهوار عاشقش شده بود، 60 سال پیش. به خودش مسلط شد و حساب روزها دستش آمد. حدود 22 هزار روز بدون بوریس گذشته بود، آنا اما آخرین روز را خوب به خاطر داشت. آن روز تنها سه روز از ازدواجشان گذشته بود. همان روز که بوریس برای آخرین بار بااوخداحافظی کرده و به سوی قرارگاه ارتش رفته بود. توی آن لحظههای پر عشق و غمگین هیچکدام نمیدانستند این آخرین دیدار است و... خداحافظ تا 60 سال دیگر.
آنا رفت
حالا برگردید به عقب. یک سال و دو سال نه! دستکم 60 سال عقب بروید. داماد جوان غروب به خانه برمیگردد، کسی اما در آستانه در، انتظارش را نمیکشد. همسرش رفته است. نیروهای دولتی دستگیرش کردهاند. حالا او در تبعیدگاه سیبری است، به همراه خانوادهاش و به جرم اقدام علیه امنیت عمومی. حالا بعد 60 سال بوریس میگوید که همه تلاشش را برای یافتن نوعروسش کرده است. البته معلوم نیست همه تلاش یعنی چقدر تلاش اما تنها یک حقیقت روشن است: تلاشها بیفایده بوده یا کافی نبوده یا هر چه: آنا دیگر نیست!
60 سال بعد
حالا 60 سال بعد است، چیزی بیش از نیم قرن. شاید لازم است معجزه را باور کنیم تا مواجه شدن زوج سالخورده بعد این همه سال، این همه غیرمترقبه رخ دهد، جلوی در خانه قدیمیشان، توی همان دهکده قدیمی.
«چیزی را که چشمهایم میدید باور نمیکردم. مردی که نزدیکم میشد، آشناتر از آن بود که فکر میکردم. قلبم ریخت، توی این سن و سال، تصور کنید! میدانستم بوریس است.» اینها را آنا میگوید در حالی که چشمهایش پر از اشک است.
بوریس 80 ساله آمده، به قصد دیدن قبر آنا، اما آنچه میبیند خود اوست، درست در آستانه در، همانجا که آخرین روز بدرقهاش کرده بود، جای خداحافظ آخر!
حالا بوریس است که میگوید: «به سویش رفتم، گفتم: عشق من! همه عمر منتظرت ماندم، همه عمر، همه عمر...» آنها همه شب بیدار ماندند. یک شبزندهداری اساسی بعد از یک نیم قرن جدایی. 80 ساله که باشید لابد در چنین شرایطی همه زمانتان به مرور خاطره میگذرد. به مرور روزهای جدایی و همه چیزهایی که به هم پیوندتان داده بود. آنها هم حرف زدند، تا صبح... از روزی که بوریس جوان با لباس سربازی برای سخنرانی به دهکده کوچک آنا آمد، تا زمانی که ازدواج کردند. از لحظهای که چشمهای بوریس در دام زیبایی آنا گرفتار شد، تا روزی که سرباز جوان برگشت و آنا را در انتظار خود دید... و بوریس دوباره به یاد میآورد که آنا زیباتر از آن بود که بشود از او صرفنظر کرد.
عاشق شدند
زوج جوان عاشق در سال 1946 ازدواج کردند. عروسی عجولانهای بود، اما در آن شرایط شوروی سابق، نمیشد انتظار بیشتری داشت. 3 روز گذشت. بوریس باید به ارتش بازمیگشت، او سرباز بود: «خداحافظی کردیم، توی آن لحظه حتی تصورش را هم نمیکردیم که این آخرین دیدارمان است تا بیش از نیم قرن دیگر.» این را آنا میگوید.
ماه عسل جهنمی
تنها چند دقیقه بعد از رفتن بوریس، آنا از طرف نیروهای دولتی دستگیر میشود و میرود تا باقی روزهای ماه عسل را در تبعیدگاه سیبری بگذراند، به تنهایی: «میخواستم خودکشی کنم، بدون او زندگی معنا نداشت. آنها مرا مجبور کردند که بروم، این بدترین لحظه زندگی من بود.»
این هم نقل بوریس است از ماه عسل جهنمی: «هر روز در خانه منتظرم میماند، آن روز اما هیچ اثری از او نبود، هیچکس نمیدانست آنها کجا رفتهاند، یا بر سر آنها چه آمده است... و ما همدیگر را گم کردیم.»
زندگی جریان دارد
سالها میگذرد. خانواده آنا در دهکده جدیدی ساکن میشوند. اینجاست که مادر آنا او را وادار به ازدواج دوباره میکند. او حتی به آنا میگوید که بوریس دوباره ازدواج کرده است. «هیچ نامهای از بوریس نرسیده بود، حتی خطی ساده که بگوید بوریس هنوز به یادم است! با این حال عاشقتر از آن بودم که حرف مادر را بپذیرم.» آنا منتظر میماند. مادر اما از پا نمینشیند: «عزمش را جزم کرده بود که شوهرم بدهد.» آنا با خاطراتش سرگرم است و نامههای عاشقانه و عکسهای بوریس. تصمیم مادر جدی است: «یک روز عصر وقتی به خانه برگشتم مادرم را دیدم که همه عکسها و نامههای بوریس را میسوزاند. همه عکسهای ازدواجمان... خاطرههایمان بود که میسوخت.» همان روز مادر آنا مرد دیگری را به آنا معرفی میکند و میگوید تنها اگر خوششانس باشد مرد با او ازدواج میکند: «فریادزنان مادرم را ترک کردم، رفتم تا خودم را دار بزنم. دنیا دیگر چیزی برایم نداشت و نزدیکترین کسانم مرا به بودن با دیگری وادار میکردند.» مادر سر میرسد، داد و بیداد میکند... و در نهایت آنا مرد جوان را میبیند: «توی همان روزها با «نفد» ازدواج کردم.»
برای زنی که تنها سه شب با من بود
بوریس بعد از آنا عشقهای زیادی را تجربه و در نهایت ازدواج کرد. با این همه چیزی بود که نشان میداد بوریس هرگز آنا را فراموش نکرده است. او نویسنده بود. در سالهای بعد کتابی نوشت و آن را به زنی تقدیم کرد که در جوانی با او ازدواج کرد و تنها سه شب را با او به سر برد. شاید امیدوار بود آنا این کتاب را ببیند... که ندید.
کمی پیش از آن که بوریس و آنا دوباره همدیگر را ببینند، همسرانشان مرده بودند، زمانه تغییر کرده بود، شوروی سابق هم که فرو پاشیده بود. حالا دیگر زمان مناسبی بود برای این که آنا به دهکده زادگاهش بازگردد، همان جا که عاشق شده بود. این جا بود که آن تجدید دیدار اتفاقی رخ داد. «من فکر میکردم تنها یک سال است همدیگر را ندیدهایم.» این را بوریس میگوید در حالی که بغضی در گلویش در انتظار ترکیدن باقی میماند. «درست است که توی این سالها عاشق زنان دیگری هم شدم، با این همه آنا تنها عشق واقعی من بود.»
دوباره ازدواج
بوریس پیشنهاد میکند دوباره ازدواج کنند. آنا اما مقاومت میکند: «نمیتوانستم تصور کنم توی این سن و سال دوباره یک تازهعروس باشم.» با این حال ازدواج میکنند و به گفته هر دویشان این شادترین شبی بود که در همه سالهای عمرشان داشتند.
بدون دعوا
«وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، فکر کردیم هرگز بگو مگو نمیکنیم. ما مدت خیلی زیادی از هم دور بودهایم، هیچکس نمیداند توی آن روزهای جهنمی به ما چه گذشت، دیگر نمیخواهیم وقتمان را با جر و بحث هدر بدهیم.» حالا شاید فرقی نمیکند این جملهها را بوریس گفته باشد یا آنا. مهم رنج و لذتی است که در پس این گفتههاست، این را هم البته تنها آنهایی خوب میفهمند که روزهایی را بدون هم مانده باشند.

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« من می شناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار»
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه ,
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« او پاک زیست
پاکتر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
« او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور
- آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه می بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید
روزی اگر...
چه ؟
او؟
نه,
آه.....
نمی آید
اسفند 1345 – حمید مصدق

وقتی دلم برای خودم تنگ می شود
پای عبور ثانیه ها لنگ می شود
باور کن ای عزیز که زندگی بدون عشق
چیزی شبیه حرکت آونگ می شود
وقتی که من توام و توهم رفته ای سفر
آن وقت دلم برای خودم تنگ می شود